امام کاظم(علیه السلام):هیچ چیز نیست که چشم تو ببیند و در آن موعظه ای نباشد
به نام خدا
سلام

نمیدونم محمدعلی کی ودر چه سنی این مطالب رو میخونه ولی امیدوارم که با نوشته هام بتونم شیرینی های دوران کودکیش رو براش بیان کنم
این روزا گل پسرم کارهای جدیدی انجام میده طی همین چند روز حس میکنم ماشاءالله خیلیییی باهوش تر شده
مثلا چند روز پیش بعد از نوشتن مطلب قبلی دیدم آقا روم به دیوار یه کارایی کرده بهش گفتم پیف کردی مامان بریم بشورمت نمی دونماسم حمومو آوردم یا نه
رفتم جلوی در حموم براش پوشک گذاشتم بهش گفتم محمدعلی بیا دیدم خبری نشد فکر کردم هنوز پیش کامپیوتره رفتم توی اتاق ولی نبود از پشت سرم یه صدایی شنیدم صداش کردم وقتی گفت بله برگشتم ودیدم آقا رفته توی حموم اونقدر بی سر وصدا رفته بود که حتی وقتی براش پوشک گذاشتم ندیدمش.


روز چهارشنبه اینجا گرد وخاک شدیدی بود اونقدر که حتی ادارات رو هم تعطیل کردن که البته از عجایب بود آخه همیشه فقط مدارس رو تعطیل میکردن

باباجون برا خودش قطره چشم گرفته بود شب که قطره ریخت توی چشم خودش محمد علی که بابا جونرو دید رفت قطره رو برداشت وفرو کرد توی چشم بابا جون یعنی داشت قطره میریخت توی چشم باباش

همون روز چهارشنبه هم توی اتاق بودم که صدای یه پرنده که خیلی سروصدا میکرد از فاصله خیلی نزدیک به گوشم خورد پرده رو زدم کنار دیدم بله بازم یه کبوتر نشسته روی لبه بالکن محم علی رو بغل کردم وپرنده رو نشون دادم گفتم مامان توتو رو ببین محمد علی تا پرنده رو دید با لحن خاص خودش گفت"توتو" ای که من قربون اون توتو گفتنت برم مامان جون


یکی از کارهایی آقا دیروز یاد گرفتن درآوردن درجه آبگرمکن بود

یعنی همین طوری پیش بره یه چیز سالم تو خونه ما باقی نمیمونه

و دیشب در حال صحبت با بابایی ومامانی(مامان وبابای خودم)

در حالی که دور اتاق میچرخید با تلفن صحبت میکرد
دیروز هم که مغازه یکی از دوستای باباجون ایشون هم به گل پسر ما یه بستنی دادن باباجون ومحمد علی چند دقیقه ای رفتن توی مغازه وقتی که اومدن بیرون و داشتیم میرفتیم که دیدیم آقا محمد علی داره با خنده برای دوست باباجون بای بای میکنه مثل اینکه خیلی خوشحال شده بود
دیشب برای صرف شام رفتیم رستوران ؛صاحب رستوران با باباجون آشنا بود شاید هم به خاطر همین بود که وقتی محمد علی داشت از کنار میز مدیریت برمیگشت اونآقا محمدعلی رو صدا کرد وبهش گفت بیا عمو، محمد علی اولش حواسش نبود ولی وقتی چندبار صداش کردن برگشت و رفت به طرفت میز باید می دیدید چه جوری دستشو دراز کرده بود توبتونه اون شکلات رو از دست آقای صاحب رستوران که پشت میز نشسته بود بگیره بعدش هم با دو اومد طرف من تقریبا از وسطای راه هی میگفت ماما وقتی که بهم رسید کاکائو رو داد تا براش باز کنم قوربونش برم چقدر خوشحال شده بود 
در تمام طول مدتی که توی رستوران بودیم آقا تمام سوراخ سمبه های رستوران رو کشف کرد گاهی پشت میز وصندلیا میرفت ما میموندیم که این بچه کجا رفته یهو از پشت یه میز یا گلدون سروکلهش پیدا میشد هر از چند گاهی هم میومد ویه قاشق غذا میخورد یا چند ثانیه ای مینشست روی صندلی و خستگی در میکرد نشد که توی رستوران ازش عکس بگیرم آخه همش درحال چرخیدن بود
بعد از رستورا رفتیم توی یه فضای سبز تا توی اون هوای خوب گل پسرمونه یه کمی بازی کنه وآزاد باشه بعد از یه کم بدو بدو کردن وزمین خوذن آقا خودش مثل بچه های خوب رفت طرف ماشین وسعی کرد تا سوار ماشین بشه ولی بخاطر قد کوچولوش نتونست بالاخره با کمک باباجون سوار ماشین شد
در پارک

دست بابا جون درد نکنه که مارو برد بیرون

دیروز در حال بازی با مامان جون ریسه رفتن از خنده

یکی دیگه از کارهایی که بعد از مدت طولانی ممارست وتمرین تونست انجام بده گذاشتن شارژر موبایل باباجون توی پریز بود
