تاریخ: دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ

گل پسر ما آقا شده

به نام خدا

چند روز پیش بردیمت عکاسی تا عکس4×3 بگیری از قبل محیط عکاسی رو برات توضیح داده بودم تا آمادگی عکس گرفتن رو داشته باشی  آقای عکاس کمرت رو صاف کرد ودستات رو گذاشت روی زانوهات وسرت رو آورد بالا ورفت پشت دوربین تا عکس بگیره منو باباجون بهت گفتیم که به آقا نگاه کن تو هم تا به آقا نگاه کردی خجالت کشیدی و شانه راستت رو آوردی بالا و سرت رو کج کردی و گذاشتی رو شانه ات ولبخندی از روی خجالت زدیو خلاصه کلا ژستت بهم خورد واین کارو یه بار دیگه هم تکرار کردی ولی بار سوم خودتو کنترل کردی و آقای عکاس سه تا عکس از شما گرفت

بعد از عکاسی هم رفتیم توی کتابفروشی وکتاب رنگ آمیزی با برچسب رو برات خریدیم از توی مغازه هی میگفتی برا کتابم چسب بخریم منم بهت میگفتم عکسای کتابت خودشون چسب دارن باز گفتی توی خونه چسب داریم ؟از مغازه تا ماشین هم کتابت رو محکم بغل کرده بودی و تا رسیدیم خونه شروع به رنگ آمیزی کردی وتازه موقع چسبوندن عکسا بود که متوجه شدی منظور من از اینکه میگفتم عکسا خودشون چسب دارن رو فهمیدی.

خیلی با دقت رنگ میکردی و از خط بیرون نمیزدی در صورتی کتابهای قبلیت رو بیشتر خط خطی میکردی و قسمتهای خیلی کوچک وریزشون رو فقط درست رنگ میزدی نقاشی کشیدن رو هم یه کمی یاد گرفتی

انگار برای سگ آبی ابرو کشیدی

http://myboy.persiangig.com/91-6/n.jpg

http://myboy.persiangig.com/91-6/na.jpg

 

 فردای اون روز هم باباجون رفت عکساتو گرفت وقتی بهت نشون دادیم گفتی عکس منو خریدین؟

http://myboy.persiangig.com/91-6/3dar4.jpg

 البته باید بگم که توی عکاسی واقعا پسر خوبی بودی و اصلا اذیت و گریه نکردی ولی برعکس زمانی که برده بودیمت آرایشگاه خیلی اذیت کردی و حتی حاضر نشدی روی صندلی بشینی  و توی بغل باباجون نشستی با این وجود بازم خیلی گریه میکردی و میگفتی بریم خونه

http://myboy.persiangig.com/91-6/ar.jpg

 

به خاطر همین می ترسیدم که نکنه توی عکاسی هم همین کارو بکنی که خدا رو شکر اون کارا رو نکردی

خلاصه اینکه احساس می کنم خیلی بزرگ شدی

مثل همیشه از ته دلم خدا رو به خاطر وجود تو شکر میکنم

خدایا شکرت